![]() |
![]() |
|
|
به نام خدا
يک زماني بود مکه راه نور مي رساندند خويش را مردم به زور هرکسي را مکه جاييگه نبود بر کس و ناکس حرا درگه نبود گرکسي بودش زاموالش بسي پاکدل بود و اقلا بي خسي بايد از مردم رضايت مي گرفت ياد از همسايه هاي بي سلامت مي گرفت از فقيران شناس يادي کند بر حلال مال خود شادي کند خمس و انفاق ثمر را پس دهد گر تواند پيش يک بي کس دهد در نهايت خانمان راضي کند بر لياقت خلق را قاضي کند سوي مکه با سلام و با صلات آش نذري ،توشه اش آب و غلات گر ميان راه مي شد نا خوشي يا که گم مي کرد راهش چاووشي گر که خرجي داشت آنجا مي نشست سال بعدش باقي ره ميگسست گر نبودش مال بر مي گشت شهر تا که نوبت را بگيرد ز آه دهر باز تا کي عيد قربانش رسد آيه اي ، دستور بر جانش رسد باز نزديک زمان پا مي گرفت ياري از معبود و الله مي گرفت تا نهايت يار ما ناجي شود بازگشته مکه او حاجي شود حاجي آن دم واژه اي سنگين ببود سفره اش از برکت و لطف خدا رنگين ببود هفت نسل بعد او با احترام نسل حاجي زائر مسجد حرام تا رسيدش وقت بر اين روزگار واي براين روزگار بي قرار هر که پولش بيش مکه بيش تر بر در درگاه رب او خويش تر مردم بيچاره هي درگير وام هر کسي در فکر تا نفتد به دام تا که بر نان شبش محتاج هست فکر حج و مکه را در مغز بست گل ندارند تا سر راهي دهند کادوهايي بعلت واهي دهند باز بگشاچشم و آنسو را ببين خر سواران همچو زالو را ببين اين فلاني کيست کو بر پاي او مي کشند اين گله را هي مو به مو اين عمو هست حاجي آن سازمان هست دستش کارمندان را امان هر سه سالي شش دفعه حاجي شود واي او، بر خلق ما ناجي شود هر کسي دارد مريضي در نياز واندارد پول بر حج و رياض رو به سوي حاجي ما مي رود التماس ادعيه تا مي رود حاجي هم هر بار بعد رفتنش با هزاران خواست ها بر گردنش مي دهد صد ديگ آش پشت پا با هزاران مکر و غيبت پشت ما ميرود تا باز هم حاجي شود مي رود بر شهر و ما ناجي شود توشه اش پر سکه و پر دسته چک او کجا مي داند از کوکو و رک بعد برگشتن يک ماشين بار هست اين جهان تنها بر ما تار هست؟ کيسه کيسه مي دهد سوغات شيک قلب ما بر موعد قسط تيک تيک بعد،شيش ماه استراحت مي کند پيش جمع قرآن تلاوت مي کند مادرم 9 سال در نوبت بماند تا نماز ميتش را خلق خواند آخرم داداش من جايش برفت بازحاجي پيش و همپايش برفت من نمي دانم چرا حاجي ما نوبت او مي رسد هر شيش ماه مادرم دار و ندارش را فروخت آخرش در آرزوي مکه سوخت خوش به حال حاجي حاجي شده هر سفر با خاندان راهي شده دختر حاجي بداني لوچ هست صورتش پر مو شبيه قوچ هست! چونکه حاجي هر زمان محرم شود دست دامان خدا بر خاطر مردم شود atemad |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:18 توسط atemad |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من گاه شعر مي گويم، گاه مي نويسم،گاه درس مي خوانم، اما هيچگاه گريه نمي کنم و هميشه ستايشگر پروردگارم براي چنين پدر و مادري............
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه و سفید عکس هایم شعری برای تو |
| پیوندها |
|
دست نوشته ها |
|
RSS
|