![]() |
![]() |
|
|
به نام خدا
وسط باغچه ي همسايه دشتکي بود پر از قاصدک زيبايي ومن هر روز ز روي ديوار قاصدک مي ديدم وزماني که کسي باغباني ،نفسي به سر باغچه مامور نبود قاصدک بود که بي آلايش وسط آغوشم نم نمک در گوشم شعر مي گفت ز معشوقه ويار گاه هم مي پرسيد که چرا خاموشم مردک همسايه سيدي مشهور بود گاه هم بر دولت دزدکي مامور بود چهارشنبه عصر شد چشم بر راه خبر روي ديوار نشستم آرام
قاصدک بود نبودش مامور پاي بر باغچه رفت سيد از راه رسيد آبرو چون قرآن از سر طاقچه رفت چه لپسکي خوردم تا فراموش کنم قاصدک مال من است
شب درون تختم از خدا خواسته ام قاصدک حفظ شود کاشکي اين سيد از وسط نصف شود بارالها ،يا رب از تو من مي خواهم يا به من ياد دهي قاصدک از من نيست
يا به سيد گويي که لپسکي بي شک حق هر گردن نيست
لپسکي به زبان محلي خراساني : سيلي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 2:15 توسط atemad |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من گاه شعر مي گويم، گاه مي نويسم،گاه درس مي خوانم، اما هيچگاه گريه نمي کنم و هميشه ستايشگر پروردگارم براي چنين پدر و مادري............
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه و سفید عکس هایم شعری برای تو |
| پیوندها |
|
دست نوشته ها |
|
RSS
|