![]() |
![]() |
|
|
من بهار را در باغچه ی کسانی دیدم و باور کردم که اصلا نمی دانستند گل و سبزی یعنی چه؟؟؟؟
عاشقان عاشقی از یاد من و شهر برفت عاشقان مستی و شادی همه از دهر برفت پیش معشوقه نشستن نه صواب است و نه جرم پس چرا بست نشستی که جهان قهر برفت آبروی همگان چرک کف دست شده ست نرو از پی که عزیز آب همه نهر برفت نیک مردان جهان نیست اثر از رخشان گوهری بر لب آب تا ته آن بحر برفت مهر ورزی زنان و شوهران آنجا بود که عزیز دلمان حبس سر مهر برفت زن ومردان زمین صبح به شب مشغولند مهربانی ز زمین تا ابدالدهر برفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:24 توسط atemad |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 14:21 توسط atemad |
|
|
مرگم سوا از با تو بودن چشمهای تر مرگم همین رسوایی آدم ترین دختر
چاک میان سرزمین سرخ مرگ آلود مرگم همین بودونبودنهای هردم بود
من سرحد حدستم,حد حضورت را یسرای عسرای ظهورت را
دیدار تا روز قیامت را یا پس زدن مرغ سعادت را چش روشنی مرگ مردیت, پایان بی مهری و سردیت
این مَهر مِهروماهرویی را, مزد سکوت و مرده بویی را اجرا کنم تا لحظه ای دیگردر آرزوی مردنی بهتر
رهاه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:57 توسط atemad |
|
|
سلام
امروز دو تا شعر از خواهرم آوردم که جالبه و من رو جو گیر می کنه
من تا همین دیشب میان دختران شهر بازیچه ی شادی و شورو عفت و تزویر با هر نگاهم رنگ میبردند با هر نگاهم قلبها درگیر
من تا همین دیشب دلم سنگ و لبم لبریز فتوا بود پنهان درون سینه ام عشق و درون چشمهایم مرگ پیدا بود
من تاهمین دیشب همین ساعت باور نمیکردم کسی از روشنی بهتر دلش آبی من تا همبن دیشب نکردم کول,ننگ غم و شبهای بیتابی
من تاهمین دیشب که اینجا تو بر قلب تنگم قد علم کردی آشفته بیخوابی نبردم تو,دل بردی و رنگ و ستم کردی
من تکه تکه,قطعه قطعه,ریز خواهم کرد تن از دو پا آویز خواهم کرد
در مرده زار نیستی با تو,یا من کنارت میزنم یا تو
ای مرگ اینجایم همین نزدیک ,آشفته و سردرگم و خاموش ای مرگ فریادی بزن فریاد,ترفندهای هر شبت پس کوش؟
نفرین به قلب و عشق و آزادی تنها همینها را به من دادی
رفتی و رفتن ,رُفت روحم را این غصه های مثل کوهم را
رفتی و من هرروز دردآلود, نفرین به این احساس , این افکار کارم گذشت از لذت بودن , کارم گدشت ازلذت دیدار
رهاه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:50 توسط atemad |
|
|
لعنت بر چشم های زیبایش آن دم که تنها آموختم زیبایی را خدا خالق است و دیدم زیبایی دنیا و چشمانت .زیبایی گونه هایت را و چون زیبایی دل های زمینی را نیافتم چهره ات را در ذهن هاشور زدم.....ولی باز هم تو زیبایی .هاشوری...!!!!!هاشور خوردی تا بتوان همین یک بار در دهان مردم رابست آنها به هاشوری ها چیز نمی گویند ویاکامل ها را به سخره می گیرند یا آنان را که می خواهند کامل باشند!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:26 توسط atemad |
|
|
بارالها تو از حقارت بنده هاي زميني آگاهي، تو مي داني بي تو هيچم بي تو راه را گم ميکنم، بي تو مقصود و مقصد را تمايز نتوانم داد. تو مي داني نماز مي خوانم که از تو بخواهم رهايم نکني کنارم باشي ،که دراين دنياي وانفسا هيچ هيچ مي شوم بي تو تو يعني قادر مطلق و من بي تو وداده هاي معنويت حيوان صفتي بيش نه ... پس دستانم را بگير آن هنگامه که در ماه زيبايي ات در سحر پر از ترنم لطف تو به آسمان بلند مي شود وپر مي گيرد به سوي آغوشت نه فقط آنکه نماز شب مي خواند يا بعد از سحري تا اقامه ي نماز صبح عبادت مي کند حتي آنکه با چشمان خواب آلود بر مي خيزد و باز پس از سحري مي خوابد،، او هم از تو ياري مي خواهد و به احترام تو سر بر آستان روزه ات فرود آورده است
پروردگارا دستانم را بگيرآنها براي توست تا به آسمان بري و پر از شکوفه هاي رنگي کني تا براي زمين ارمغان آورم که خسته شده است از اين همه بي رنگي و عقده و غصه... دستانم براي تو حتي وقتي به تقليد از مادر به سجاده مي نشينم و تنها اين دو دست را بالا مي گيرم و نمي دانم مادر چه مي گويد اما هرچه مي گويد منم همان... خدايا دستان را بگير جاي کساني که دستي ندارند تا به ماه آسمانت پيوند زنند و دلشان در آسمان به من ميگويد دستانم را به نيابت از آنها هم بالا برم.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:20 توسط atemad |
|
|
درویشم و دنیا واسم یک مشت خاکه همه دارو ندارم فقط یک دل پاکه می دونستی که خاک فرش منه رفتی نموندی..............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:41 توسط atemad |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:29 توسط atemad |
|
|
به نام خدا
يک زماني بود مکه راه نور مي رساندند خويش را مردم به زور هرکسي را مکه جاييگه نبود بر کس و ناکس حرا درگه نبود گرکسي بودش زاموالش بسي پاکدل بود و اقلا بي خسي بايد از مردم رضايت مي گرفت ياد از همسايه هاي بي سلامت مي گرفت از فقيران شناس يادي کند بر حلال مال خود شادي کند خمس و انفاق ثمر را پس دهد گر تواند پيش يک بي کس دهد در نهايت خانمان راضي کند بر لياقت خلق را قاضي کند سوي مکه با سلام و با صلات آش نذري ،توشه اش آب و غلات گر ميان راه مي شد نا خوشي يا که گم مي کرد راهش چاووشي گر که خرجي داشت آنجا مي نشست سال بعدش باقي ره ميگسست گر نبودش مال بر مي گشت شهر تا که نوبت را بگيرد ز آه دهر باز تا کي عيد قربانش رسد آيه اي ، دستور بر جانش رسد باز نزديک زمان پا مي گرفت ياري از معبود و الله مي گرفت تا نهايت يار ما ناجي شود بازگشته مکه او حاجي شود حاجي آن دم واژه اي سنگين ببود سفره اش از برکت و لطف خدا رنگين ببود هفت نسل بعد او با احترام نسل حاجي زائر مسجد حرام تا رسيدش وقت بر اين روزگار واي براين روزگار بي قرار هر که پولش بيش مکه بيش تر بر در درگاه رب او خويش تر مردم بيچاره هي درگير وام هر کسي در فکر تا نفتد به دام تا که بر نان شبش محتاج هست فکر حج و مکه را در مغز بست گل ندارند تا سر راهي دهند کادوهايي بعلت واهي دهند باز بگشاچشم و آنسو را ببين خر سواران همچو زالو را ببين اين فلاني کيست کو بر پاي او مي کشند اين گله را هي مو به مو اين عمو هست حاجي آن سازمان هست دستش کارمندان را امان هر سه سالي شش دفعه حاجي شود واي او، بر خلق ما ناجي شود هر کسي دارد مريضي در نياز واندارد پول بر حج و رياض رو به سوي حاجي ما مي رود التماس ادعيه تا مي رود حاجي هم هر بار بعد رفتنش با هزاران خواست ها بر گردنش مي دهد صد ديگ آش پشت پا با هزاران مکر و غيبت پشت ما ميرود تا باز هم حاجي شود مي رود بر شهر و ما ناجي شود توشه اش پر سکه و پر دسته چک او کجا مي داند از کوکو و رک بعد برگشتن يک ماشين بار هست اين جهان تنها بر ما تار هست؟ کيسه کيسه مي دهد سوغات شيک قلب ما بر موعد قسط تيک تيک بعد،شيش ماه استراحت مي کند پيش جمع قرآن تلاوت مي کند مادرم 9 سال در نوبت بماند تا نماز ميتش را خلق خواند آخرم داداش من جايش برفت بازحاجي پيش و همپايش برفت من نمي دانم چرا حاجي ما نوبت او مي رسد هر شيش ماه مادرم دار و ندارش را فروخت آخرش در آرزوي مکه سوخت خوش به حال حاجي حاجي شده هر سفر با خاندان راهي شده دختر حاجي بداني لوچ هست صورتش پر مو شبيه قوچ هست! چونکه حاجي هر زمان محرم شود دست دامان خدا بر خاطر مردم شود atemad |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:18 توسط atemad |
|
|
به نام خدا
وسط باغچه ي همسايه دشتکي بود پر از قاصدک زيبايي ومن هر روز ز روي ديوار قاصدک مي ديدم وزماني که کسي باغباني ،نفسي به سر باغچه مامور نبود قاصدک بود که بي آلايش وسط آغوشم نم نمک در گوشم شعر مي گفت ز معشوقه ويار گاه هم مي پرسيد که چرا خاموشم مردک همسايه سيدي مشهور بود گاه هم بر دولت دزدکي مامور بود چهارشنبه عصر شد چشم بر راه خبر روي ديوار نشستم آرام
قاصدک بود نبودش مامور پاي بر باغچه رفت سيد از راه رسيد آبرو چون قرآن از سر طاقچه رفت چه لپسکي خوردم تا فراموش کنم قاصدک مال من است
شب درون تختم از خدا خواسته ام قاصدک حفظ شود کاشکي اين سيد از وسط نصف شود بارالها ،يا رب از تو من مي خواهم يا به من ياد دهي قاصدک از من نيست
يا به سيد گويي که لپسکي بي شک حق هر گردن نيست
لپسکي به زبان محلي خراساني : سيلي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 2:15 توسط atemad |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من گاه شعر مي گويم، گاه مي نويسم،گاه درس مي خوانم، اما هيچگاه گريه نمي کنم و هميشه ستايشگر پروردگارم براي چنين پدر و مادري............
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه و سفید عکس هایم شعری برای تو |
| پیوندها |
|
دست نوشته ها |
|
RSS
|